تبليغاتX
حجم زرد

حجم زرد

پریشه ها

سلام..

۲۳مرداد برای من یادآور خاطره ای شیرین و خاطره ای تلخ است. شیرین از این جهت که من در این روز دوباره متولد شدم!! و تلخ از آن رو که این روز سالمرگ بهترین دوستم است.. سال گذشته مهدی پهلوان پور شاعر خوب و توانای شهریاری، دوستی که سابقه ی دوستیمان به کودکیمان می رسید بر اثر...! مرد. من متولد شدم واو مرد. به همین سادگی،به همین بدمزگی.. ما خیلی از اولین چیزها را با هم تجربه کردیم:  شعر، سیگار، مستی و چیزهایی از این دست!! من در ۲۳ مرداد ۳سال پیش غیر از شعر همه را رها کردم و اینها در ۲۳ مرداد ۳سال بعد مهدی را بردند..

هنوز مهدی را دوست دارم وهنوز نبخشیدمش...

با یک شعر مشترک از من ومهدی و دو رباعی سالمرگش را یاد میکنم.

وشعر مشترکمان:

بهشت!
اگر جهنم سوزان سرد سينه هاي توست
مرا بسوز
خاكسترم را بريز روي شانه هات
كه آبشار از فرو ريختن آغاز
توي رودخانه اي كه از چشم هايم تا شانه هايت راخيس مي كند.

هميشه ازتمام شدن آغاز مي شود
ققنوس خسته اي كه توان آواز كردن نداشت
وهر چه خودش رابه تو مي ساييد
جهنم آغاز نمي شد.

ودست هام...
چشمه از جوشيدن آغاز
توي دست هاي خيال ديوانه اي كه توان شدن نداشت
خودش را مي ساييد به واقعيت دست هايي كه بوي "مي شدن"داد.

وتو بي پايان آغاز شدي
ومن بي آغاز ...
                                                             پايان.

ودو رباعی:

۱.

در چشمانم همیشه  تب دارد  ابر

دیریست که رود رود می بارد ابر

سرخی غروب سرد چشمان تو را

می بینم اگر..اگر که بگذارد ابر!

۲.

یک روز اگرچه دیر باید بروی

تا  آخر این  مسیر باید  بروی

در لحظه ی ناگزیر می آیی و بعد

در لحظه ی ناگزیر باید بروی...

                                                             "روحش رها وشاد"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 14:31  توسط محسن تاجیک  | 

غرق در ظلمتی ساکن

قدم به کوچه

وباز فکر به هر آن چیز که نمیکردم:

"که چرا هیچ گاه به هیچ کجا تعلق نداشتن"

حتا پیاده روهایی که

دست سنگفرش هایشان آلوده به خون کفش هام

                                        - کفش هام -

وبه خاطر می آورم:

"دنیا قبرستان بزرگی است

که مرده های سنگینی دارد"

و این جهان بینی کفشی بود

که چند قرن متوالی با من بود

ودر تناسخ هفتم خیابان مرد!

 

راه می افتم

می ایستم

و ذهن پیر پیاده رو به سختی به خاطر آورد

گامهای اشتیاق مردی را که دنبال چیزی بود

و امروز می دید

تاریکی تردیدی را که نمی رفت!

:"شکست؟"

- هرگز باور نمی کنم

:"دروغ؟"

- هیچ گاه باورم نمی شد .......وشد

بالشت خیس

            اتاق خیس

                        شهر خیس

خیابان هیچ حرف تازه ای ندارد

که خیابان ولی عصر

با کوچه باغ های چند قرن قبل

فقط در تعداد گوسفند هاست که تفاوت دارد!

به خانه برمی گردم

و سعی می کنم که فراموش.....اما نمی شود

سیگار نمی کشم

مست نمی کنم...

 

شناور در سیال آبی قدم به رویا

و سلام میکنم به پرنده ای که مرا کشید

                                وپر کشید...

 به این وبلاگ هم سر بزنید ضرر نمی کنیدhttp://www.mohammadnurizad.blogfa.com/post-48.aspx

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 11:30  توسط محسن تاجیک  | 

 

رودخانه ها رگان مادرند...

 

من هرشب ساعت را روی ۶.۳۰ دقیقه ی صبح کوک میکنم،

مادرم میگوید: تو دیگر بزرگ شدی.

بوی زنگوله می آید!

و گله ای گوسفند روی اعصابم چرا چرا میکنند!!

 

من هرشب از ساعت ۱۲ خودم را به خواب میزنم،

مادرم میگوید: باید مراقب خواهرت باشی.

به مرز میزنم

کابوس شب نشین سیاه مستی است...

 

من هر روز در ساعت ۷.۳۰ دقیقه میپرم!

مادرم میگوید: مرز را مه گرفته است

و من اگر هنوز بچه بودم فکر میکردم،

                        مرز سیگار میکشد

                        مرز مست میکند

                        مرز تنهاست

                        مرز معتاد است...

 

من هر روز چند دقیقه تاخیر دارم،

مادرم میگوید: باید توکل کرد.

زنگوله را گردن خواهرم میبندد

خواهرم توکل میکند

به مرز میزند!

و من هنوز چند دقیقه تاخیر دارم...

 

رودخانه ها هنوز رگان مادرند

از آنسوی مرز صدای زنگوله می آید

از ارتفاع پل خودم را نگاه...

                    رودخانه مرگ روانی است!

                                             رودخانه روانی ست... 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 7:24  توسط محسن تاجیک  | 

سلام.

من احمدی نژاد رو دوست ندارم به دلایل زیادی که نه مجال گفتنش هست ونه حالی ونه گوشی!!!!!...

من احمدی نژاد رو دوست ندارم به دلایلی که به خودم مربوطه!!!!

من احمدی نژاد رو دوست ندارم ولی بقول موید هندی:

من گنک خوابدیده و مردم تمام کر             من ناتوان ز گفتن وخلق از شنیدنش!!!!!!!

 

 ویک غزل قدیمی:

 

این رسم، رسم جنگهای تن به تن نیست

در دست تو شمشیرو چیزی دست من نیست

بازیچه ی   بازی   خونین   شما ییم!!

یک جای سالم از شما ها در بدن نیست

جرمم چه بوده؟..غیر خندیدن، نمردن؟

"شعر سیاه جمعه؟!" اینکه شعر من نیست!!

"پیراهن و شلوار من رنگ سفید است؟"

من عاشق رنگ سفیدم، این کفن نیست!!

گفتی :"لجن"ُ من محسنم، باور نداری؟

اینهم گواهینامه ام، نامم لجن نیست!!!!!

:"بلبل زبانی؟"...مشت اول،مشت دوم

:"جای شما آلوده ها در این وطن نیست"

....با  جرم خندیدن  مرا  تا  دار  بردند!

این رسم رسم جنگ های تن به تن نیست!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:24  توسط محسن تاجیک  | 

 یه روزایی تو زندگیه که هیچ چیزو هیچ کس رو نمیتونی بپذیری،

آروم نیستی

وزندگی یه چیزه مزخرف میشه که ارزش زندگی کردن نداره...

 

...بعد یه اتفاق می افته!...

 

حس میکنی زندگی سرشاره!

لذت واژه ی حقیری میشه برای وصفت

و امید دمی میشه که زمانو زنده میکنه....

 

این پست تقدیم میشه به اتفاق بزرگ زندگیم ......

و دو رباعی:

۱.

هر روز غروب می شوی در چشمم

یک جلوه ی خوب می شوی در چشمم

"آنقدر به  دیدن  تو  معتادم  که"*

یک روز رسوب می شوی در چشمم!!

۲.

سرما که به گرما برسد می میرد

امروز به فردا برسد می میرد

ای رود نباید که به دریا برسی!

رودی که به دریا برسد می میرد..

 

*"آنقدر به بوسه ی تو محتاجم که"    

   (تضمین از جلیل صفربیگی)

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 2:31  توسط محسن تاجیک  | 

سلام

مدتهاس که سردرگمیه عجیبی ام،از هیچ چیز لذت نبردن، وراه که می افتم به هیچ کجا نرسیدن!

مدتیه که به همه چیز مشکوکم واز همه بیشتر به خودم!مسئله ی امروز دیگه بودن ونبودن و چگونه بودن نیست. مسئله امروز (البته غیر غزه!!!!) چگونه نبودنه! والبته هیچ گاه به هیچ چیز نرسیدن!!!

نمیدونم که تو این دنیای مجازی دیگه چه نیازی به بودن تو فضای مجازیه، با این همه میخوام وبلاگی رو که چند سال پیش کشتم رو به دمی!!! زنده کنم! فکر نمیکنم چیزی از اون مسیح و اسلافش کم داشته باشم!!!

هنوز" حجم زرد"، با این تفاوت که اون روزا امید داشتم و امروز مشکوکم...

سعی میکنم که به طور مرتب به روز باشم، شد شعر، نشد غزل! هجو، داستان، هذیون خلاصه هر چی!

این وبلاگ رو هم بی هیچ حرفی تقدیم میکنم به مهدی پهلوان پور...

و دو رباعی..... 

۱.

در خوابی قرص خواب در دستم بود

یک بطری پر شراب در دستم بود

از هول حضور مرگ بیدار شدم

بیدار شدم... طناب در دستم بود!!*

۲.

این فصل به باغ من نباید برسد

طوفان به چراغ من نباید برسد

من تازه رسیده ام به آغاز خودم

از قصه کلاغ من نباید برسد!!

 

* "بیدار شدم دست تو در دستم بود"        

 (تضمین از ایرج زبردست.)

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 21:44  توسط محسن تاجیک  |